آخرین کلام که از بزرگان نیست و از تجربه استما فقط یک بار زندگی میکنیم
پس نمی تونیم بگیم که اگه این کار رو نکرده بودم یا اگه اون کار رو کرده بودم...از کجا می دونی تا وقتی امتحان نکنی نمیشه چیزی گفت
بهترین انتخاب ، همین انتخاب هست
شک نکن.
بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 1 قبل از ظهر توسط محب
|
ايده ای که در همان ابتدا، عجيب به نظر نرسد، اميدی به آن نيست
آلبرت انيشتين
+
نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت 11 بعد از ظهر توسط محب
|
سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانشآموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیستهای دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آنها در رشت، که تحت کنترل روسها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه میرفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کلهشقیهایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید میشد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه اینجا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکراتها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبهروی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیکهای ناگهانی نمیآمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرتانگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل میکردند، چرا کار را تمام نمیکردند؟
دو ساعت جلو جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرماندة پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرماندهاش مشورت کند. فرماندة او پدرم را خوب میشناخت و پادرمیانیاش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچگاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بیاعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیمتر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آنها ارجی نمیداشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترسهایی که از جسم زاده میشود.از خاطرات احمد شاملو
+
نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389ساعت 8 بعد از ظهر توسط محب
|
به هر عشق ناكام! به آتش پر شرار و بی دریغ دوزخ! ای كاش چیزی بدتر می شناختم كه بتوانم بدان سوگند یاد كنم!((گوته))
+
نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389ساعت 6 بعد از ظهر توسط محب
|
آنچه من انجام داده ام این بوده كه نشان بدهم ممكن است روشی كه كیهان بوجود آمده هماهنگ با قوانین دانش باشد كه در این صورت نیازی نیست به خدا متوسل بشویم تا تصمیم بگیریم كه كیهان چگونه آغاز شده است. این ثابت نمی كند كه خدایی وجود ندارد، بلكه نشان می دهد نیازی به وجود خدا نیست.((استیفن هاوكینگ))
+
نوشته شده در شنبه 7 فروردین1389ساعت 1 قبل از ظهر توسط محب
|
مردن برای زنی که دوستش داری از زنگی کردن با او راحت تر است.لرد بایرون
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 7 بعد از ظهر توسط محب
|
کس که روی انگشتان می ایستد
نمیتواند تعادلش را حفظ کند
کسی که که عجله میکند
نمی تواند خیلی پیش برود
کسی که سعی در درخشیدن میکند
نور وجودش را خاموش میکند
کسی که خود را بزرگ میداند
نمیتواند بداند به واقع کیست.
کسی که بر دیگران فرمان میراند
نمیتواند بر وجود خویش فاتح شود
کسی که به کارش میجسبد
چیزی که دیری بپاید خلق نمیکند.
اگر میخواهید با تائو در هماهنگی قرار گیرید،
کار خود را بکنید و سپس همه چیز را رها کنید.
تائوت چینگ
+
نوشته شده در جمعه 28 اسفند1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط محب
|
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم
هر جا گذری غلغله شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیك و پیام است، ولی ما
پیكی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب كهن را نه یكی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یكی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته كبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرك لنگ ز جویی نجهاندیم
مانندهی افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم، و جز افسانهی بیهوده نخواندیم
از نُه خم گردون بگذشتند حریفان
مسكین من و دل در خم این زاویه ماندیم
طوفان بتكاند مگر "امید" كه صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم
اخوان ثالث
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط محب
|
عشق مانند جنگ است......آسان شروع می شود.......سخت پایان می یابد.........و فراموش كردنش محال است.
+
نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محب
|
ساقه شکستن ، قانون طوفان است . تو نسیم باش و نوازش کن .
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط محب
|
زندگی پدیده ای اسرارآمیز است
خنده و گریه نیز جزئی از آن است
واقعا غمگین، بد نیست گهگاه غمگین باشی.
غمگین بودن زیبایی خود را داراست
فقط باید بیاموزی که از این زیبایی لذت ببری.
از سکوت آن و از ژرفای آن.
اشو
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محب
|
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
+
نوشته شده در جمعه 7 اسفند1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
فراموش کردن کسی که دوستش داری ، مثل به خاطر آوردن کسی یه که هرگز نمی شناسیش!!
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محب
|
یك شبى مجنون نمازش را شكست بی وضودركوچه ى ليلانشست.
عشق،آن شب مست مستش كرده بود...
فارغ از جام الستش كرده بود..!
گفت يارب از چه خوارم كرده اى
برصليب عشق دارم كرده اى...
خسته ام زين عشق دل خونم نكن..
من كه مجنونم، تومجنونم نكن...
مرداين بازيچه ديگر نيستم...
اين تو و ليلاى تو...من نيستم !!
گفت اى ديوانه،ليلايت منم...
در رگت پنهان و پيدايت منم...
سالها با جورليلا ساختى...
من كنارت بودم ونشناختى...!
+
نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط محب
|
«دوستی خالصترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمیخواهی، شرطی قائل نمیشوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب میبرد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبهخود پیش میآید. انسان نیاموخته است که زیباییهای تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، میخواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونهای فراموش کنی که تنهایی.»
اوشو
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
هر کس فکر می کند دقیقا می داند ما باید چطور زندگی کنیم اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را بگذرانند.معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است؛ کسی که سعی کند صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم می بیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او می ماند.
اجازه داریم در زندگی اشتباه های زیادی انجام بدهیم، به جز اشتباهی که ما را نابود می کند.
+
نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط محب
|
پرنده اي آبي در قلبم است كه
مي خواهد رها شود
اما گذر از من برايش بسيار دشوار است،
مي گويم: همان جا بمان، نمي گذارم
كسي تو را ببيند.
+
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط محب
|
مهربانی جاده ای است
که هر چه پیش تر روند ، خطر ناک تر می گردد.
نمی توان باز گشت...
اما لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.
مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند،
خطر ناک است.
شریعتی
+
نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
با آن كس كه تو را سخن آموخت به درشتي سخن مگو، و با كسي كه راه نيكو سخن گفتن به تو آموخت، لاف بلاغت مزن. حضرت علی(ع)
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
علم بدون دین لنگ است. و دین بدون علم، کور.
آلبرت اینشتینو بدون عشق هر دو هیچ .....
+
نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
«تنها معجزه بزرگ و نابودنشدنی، اعتقاد بشر به معجزه است.»
ژان پل
«جلوگیری از تکرار تاریخ کاری بیهوده است زیرا شخصیت آدمی طوری است که اجتناب از تکرار را غیر ممکن میسازد.»
مارک تواین
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط محب
|
«بر سر دوراهیهای زندگی گاهی اتفاق میافتد که عاطفه و وظیفه با هم تماس پیدا میکنند، کسانی که از عاطفه پیروی نمایند، همیشه از خود مسرور و مشعوفند، ولی مردمی که در این قبیل مراحل، تبعیت عقل و وجدان را ترجیح داده و انجام وظیفه نمایند، غالبأ از کرده خود منفعل و نادمند»
فرانسوا ولتر
«در بازی زندگی، انسان ابتدا گولخور است و در پایان، گولزن؛ به عبارت دیگر او بره به دنیا میآید و روباه از دنیا میرود.»
فرانسوا ولتر
«تجربه به ما میآموزد که عشق آن نیست که به هم خیره شویم؛ عشق آن است که هردو به یکسو بنگریم»
آنتوان دو سنتاگزوپری
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط محب
|
آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ،چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند.فیثاغورث
+
نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط محب
|
کاش می شد به زمانی برگردم که تمام غمم ، شکستن
نوک مدادم بود.
دكتر شريعتي
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط محب
|
بخشی از گفت گو در فیلم خیلی دور خیلی نزدیک دکتر عالم(خطاب به دختر): «نمیتونم، نمیتونم باهاش حرف بزنم، این دیگه خیلی بی انصافیه»
دختر: «شما باید امیدوار باشید ... خدا بزرگه ...»
دکتر عالم: «خدا؟ آره خدا خیلی بزرگه ... خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه؛ اما اشکالش اینه که زیادی بزرگه!»
دختر: «شما حالتون خوب نیست!»
دکتر عالم: «ا ِ ! چطوره یه سُرُم بهم وصل کنی یا اینکه بشینی برام شعر بخونی یا .. یه طرح از صورتم بکشی و بچسبونی به دیوار؟ها ؟ چه آدمای خوبی! خدا هم که هست، پس دیگه مشکلی نیست!»
دختر: «غذاتون داره سرد میشه استاد!»
دکتر عالم: «آخه تو از زندگی چی میدونی؟ من با همین دستام، با همین دستای خودم خیلیها رو از مرگ حتمی نجات دادم ولی هیچوقت ندیدم سر و کله خدا اونطرفا پیداش بشه. اونایی هم که زیر دستام مردن آدمایی مثل تو انداختن گردن خدا: خدا خواسته، خدا ارحم الراحمینه...»
دکتر عالم(با استیصال و در حال گریه): «خدا چرا به من کمک نمیکنه؟ حالا که این بچه به کمک احتیاج داره چرا از این دستا کاری برنمی آد!»
دختر: «ببخشید استاد، من فکر میکنم این آقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره شمایید که به کمک احتیاج دارید...»
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
شیفتگی آن است که چشمان زنی را دوست بدارید ،بی آنکه رنگ آنرا بیاد آورید.گوتهآخرین درجه فساد، به کار بردن قوانین برای ظلم است. ولتر
عشق وسیلهای است که تمام دردسرهای کوچک را به یک دردسر بزرگ تبدیل میکند. ولتر
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است. اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق میکند. از تعداد و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که در یک ناحیه زندگی میکنند، سر در آورد و رابطه بینشان را کشف کرد. زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشستهایم چرا ولخرجی نکنیم؟!
صادق هدایت
+
نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط محب
|
این جمله تولستوی خیلی منو تحت تاثیر قرار داد، هرچند درکش نکردم!!!گفتن اینکه شما میتوانید در بقیه زندگی تان کسی را دوست داشته باشید ،مانند گفتن این است که تا زمانی که زنده اید ،شمعی خواهد سوخت.تولستوی
«هنر» دروغی است که چشمانمان را به روی حقیقت باز می کند. پیکاسو
میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار
+
نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محب
|
هر کودکی یک هنرمند است ،مساله مهم "هنرمند ماندن" است. پیکاسو
شکست خوردن ناراحتی ندارد.آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد! چارلی چاپلین
این یکی از تضادهای زندگی ما است ،که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهد .چارلی چاپلین
خوشبختی فاصله اين بدبختی تا بدبختی ديگر است. چارلی چاپلین
+
نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محب
|
وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم
كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم
نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟مهرداد اوستا
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند
دختر جوان
به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار
گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد
دوستان نزدیک اوستا که از این
جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند
عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند
ولی اوستا به
هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود
تا اینکه یک روز
مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ،
در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند
مهرداد اوستا ماه ها دچار
افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود
سالها بعد از پیروزی
انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می
روند و نامزد اوستا به فرانسه
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق
دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود
و در نامه ای از مهرداد
اوستا می خواهد که او را ببخشد
اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید
{نمی دونم چقدر واقعیت داره توی چند تا وبلاگ اینو خوندم که همه کپی پیست کرده بود و معلوم نیست مرجع اصلی کجاست و چیه. البته زیاد هم فرقی نداره. اگه اتفاق هم نیفتاده باشه فرقی نمیکنه ....}
+
نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط محب
|